امیرعلی و ایلیاامیرعلی و ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 5 روز سن داره

امیرعلی و ایلیا ( دوقلوهای شیطون بلا)

۱۳۹۱/۴/۲ (۱۹ هفته و ۱ روز )

  سلااااااااااااااام عشقاي من ... خدااااااااااااايااااااااااااا شكرت ... امروز 19 هفته شديد ... بابايي تازگيا همش ميگه دلش ميخواد زودتر دنيا بيايد :-) از وقتي شكمم قلمبه شده بيشتر باورش شده داره بابا ميشه .... شما هنوزم آروم تكون ميخوريد . كوچولوووووووووووووو كوچولووووووو مامان فداتون شه من سعي ميكنم تغذيه خوبي داشته باشم كه شما هم حالشو ببريد ... مواظب خودتون بااااااااااااااااااشيد دوستون داااااااااااااريم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووس ...
7 اسفند 1391

۱۳۹۱/۳/۸(هفته ۱۵ بارداری)

    دوستون دارم سلام عزيزاي دلم .... من هنوز نميدونم شما دختريد يا پسر ... فقط برام مهمه كه سالميد و دوقلو هستيد !!! 20 اسفند1390 بود كه جواب آزماش بارداري مثبت بود ... اما 2 هفته بعد لكه بيني و خونريزي اومد سراغم و منو سكته دادين :-) 8 فروردين با نا اميدي رفتم سونوگرافي و دكتر گفت 2 تا ساك حامگي و 6 هفتست وااااااااااااي كه چه حالي كردم كلي درد شكم و كلي ماجراها اتفاق افتاد تا امروز كه 8/3/91 و شما 15 هفته و 4 روزتونه ...من الان از پيش دكتر اومدم ... فداتون بشه مامان , شكر خدا همه چيتون خوبه ... و من امروز يكي از بهترين روزاي زندگيمه آخه يكم نگرانتون بودم تازه گفتن 1كيتون احتمالا پسرررررررره !!! بابا وحيد كلي خوشحاله و بر...
7 اسفند 1391

۱۳۹۱/۳/۹(۱۵ هفته و ۵ روز )

    سلام جيگرااااا .... امروز واسه عمل سركلاج وقت داشتم ... بابايي ديشب اومد ديدم تو فكر, وقتي باهم مشورت كرديم ديديم بهتره بندازيم عقب عملو .... امروز رفتم پيش دكتر محمدي ( بانك ملي ) وااااااااااااااااي ضربان قلبتونو شنيدم گفت خيلي شيطونيد .... گفت عمل لازم نيست ولي باز با دكتر صارم مشورت ميكنه و خبر ميده ( خدا كنه عمل نخواد ) خلاصه خيالم راحت شد و ديگه ازز اين به بعد همش ميرم پيش همين دكتر خدااااا جووووووون شكرت . ...
7 اسفند 1391

۱۳۹۱/۴/۱۴(هفته ۲۰)

  گل پسراااا ... امروز بابايي داشت ميرفت سر كار دستشو گذاشت رو شكمم و شما يه خودي نشون داديد اولين بار بود فهميد لگد زديد .... جوووووووووووونم جيگرا ... عاشقووووتم بوووووووووووووس (فردا تولد امام زمان و ما نظر كرديم كه انشاالله سال ديگه تو شعبان واسه سلامتي و خوب بودنتون مولدي بگيريم )   ...
10 شهريور 1391

اولین یادداشت ....

سلااااااااام ... امروز ١٠/٦/١٣٩١ جمعه ساعت ١٢:٣٥ ... این وبلاگ رو تازه درست کردم و از وقتی خاطرات نینی جونامو ( تو جای دیگه ) نوشتم  به اینجا انتقااااااال میدهم !!! بچه های عزیز من امروز وارد ٢٩ هفتگی شدن ( جنین کوچولوهام ) من وبابا۲۰ فروردین ۱۳۸۹ با هم آشنا شدیم ( همسایه طبقه بالا خونه آقاجون بودن ) ۷ اردیبهشت نامزد شدیم و کلی خاطرات خوب برامون یادگار مونده . ۱۶ اردیبهشت همون سال عقد کردیم و ۲۳ مهر ماه با هم ازدواج کردیم و خدارو شکر خیلی احساس خوشبختی میکنیم ... خدا شما رو بهمن ماه سال ۱۳۹۰ به ما داد و من باردار شدم ( این بهترین اتفاق زندگی ما بود ) من و بابا ماه عسل رفته بودیم مشهد( ۲۷/۷/۱۳۸۹) ...
10 شهريور 1391